Wednesday, March 05, 2003

حلا حکايت قندون و مرگ بي درمون!
نميدونم چرا ديگه دستم به نوشتن نميره!
نکنه ديگه بزرگ شدم!؟ نه چون هنوز هم با ديدن بازيهاي xBox و Play Station دست و بالم ميلرزه!
نکنه دارم افسرده ميشم!؟ نه چون هنوز هم با خودم هم که شده ميگم و ميخندم!
نکنه دارم آقا ميشم!؟ نه چون هنوز هم توپ که ميبينم دام ميخواد يک دونه شوت بزنم زيرش که بره هوا!
پس چه مرگمه؟
ها؟

Friday, February 14, 2003

حالا حکايت قندون و "وا مصيبت"!

آهاي مردم!به دادم برسين لامصبا!
چرا مردم اينجوري شدن؟
همه منو فقط به خاطر وقتم ميخوان!
دوستامو دارم دونه دونه از دست ميدم!
بابا به خدا دوسشون دارم!
من بدبخت فقط وقت ندارم!

بي مغرفتا!سود جو ها!منفعت طلبا!
حالا حکايت قندون و خاطره يک مرد بي ادب!

دهقون عزيزم ميگه:
ديشب خواب ديدم برگشتي.....نشستي سر سفره عقد...من و کروکديل بالاي سرت قند مي سابيديم...حالا نساب کي بساب...همه خوابم پر از خاکه قند شد...باز قاطي کردي فحش رو کشيدي بهمون....باز همه چي به هم ريخت....باز کتک کاري شد....عروس قهر کرد....تو موندي و ما يه کله قند که تو هيچ قندوني جا نميشه.....و يه عالمه فحش رکيک که من تو خواب.......ديگه گذشته...حرفش رو هم نزن

به اين ميگن رفاقت!
هنوز منو خوب يادشه!

Friday, January 24, 2003

حالا حکايت قندون و خبر بد!

قاط بزني...
دنبال کار بگردي...
دنبال خونه بگردي...
بعد امروز صبح که بلند ميشی و منتظري يه گشايش تو اوضاع تخميت ايجاد شه عموت بهت زنگ بزنه و تسليت مادر بزرگتو بگه!
بری بشيني تو ماشينت و تا برسي به محل کارت به پهناي صورتت اشک بريزي.

طبق معمول از هر دري ياد گذشته رو بکني و اشک تو چشمات باعث بشه همه جارو تار ببيني...

ياد اينکه چجوري هر دفه ميديدت دستاشو دور گردنت حلقه ميکرد، قربون صدقت ميرفت و ميبوسيدت.
ياد قصه هايي که بچه بودي برات تعريف ميکرد بيوفتي، قصه اون آقا خروسه که ميخواستن بخورنش و از داغ بودن آبي که داشتن باهاش پرهاشو ميکندن و از تنگ و تاريک بودن شيکم حاج آقائي که خورده بودتش ناراحت بود و آخرش هم خوشحال ميشه که همه مرغ و خروسهاي ديگه و دوستاي قديميشو تو شيکم يارو پيدا ميکنه!

و اشکهائي رو که دارن روي لپهات قل ميخورن و حس بکني.

ياد رو زمين نشستن و سبزي پاک کردنش بيوفتي.ياد دستپختش و مزه کباب تاوه اي هاي که درست ميکرد.
ياد قندي که تو دلت آب ميشد وقتي از پدر سوختگيهاي بابات برات تعريف ميکرد، که چقدر همه رو اذيت ميکرده و چقدر شيطون بوده.
چقدر خوشحال ميشدي وقتي درست بعد از اينکه بهش چقلي باباتو ميکردي که به خاطر گم کردن دستکشهات تو مدرسه دعوات کرده بهت ميگفت اونم وقتي يه بار بابات بچه بوده و دستکش هاشو گم کرده بوده حسابي دعواش کرده بوده.

و احساس ميکني اشکهات دارن لبهات رو هم تر ميکنن.

ياد اينکه سر انتخابات سري دوم خاتمي دلش ميخواست به شمخاني راي بده چون ميگفت ارتشيه.
و مهم تر از همه اينکه ياد اين بيوفتي که هيچ وقت اين آدمو عصباني و ناراحت نديدي حتا مواقعي که ميدونستي ناراحته.

و درست وقتي شوري اشکهاتو داري مزه ميکني و ميخواي آماده شي که مثل يه مرد تنها و ناراحت از چرخ روزگار گريه کني ميبيني رسيدي به محل کارت و بايد همون چهارتا قطره اشکتو پاک کني و وانمود کني که همه چي بر وفق مراده.
بعد از اينم که تو محل کارت جواب اولين سلام رو ميدي داري به اين فکر بکني که يه برنامه با خودت بذاري که بشيني حسابي سر فرصت گريه کني و حال خودتو بگيري.

آخرش ياد اين ميوفتي که تا بوده همين بوده يا به قول خودت هميني که هست!

دست آخر هم دلخوشيت ميشه حرفاي ايراني که خلاصه مرگ حقه و شتريه که در خونه همه ميخوابه و بايد پذيرفت و از اين دست حرفها...
به هيچي هم اهميت نميدي!
فقط ميدوني مامان بزرگ عزيزت الان جاش خيلي از تو راحت تره.
فقط خدا کنه زياد ازت دور نباشه.

Thursday, January 16, 2003

حالا حکايت يه بابائي و خيانت و مکافات!

-تو چرا به من خيانت کردي؟
-والا به پير... به پيغمبر داري اشتباه ميکني! اصلا من اونجا نبودم! اينم شاهد!
-آخه من ديگه چه جوري دوست داشته باشم زنيکه عوضي، سبک مغز ،بي شعور،‌بي حياي، جنده؟
-جانم عزيزم... دوباره اينارو تکرار کن کم کم داره محبتت مثل روز اول تو دلم ميشينه!
حالا حکايت قندون و بزرگترين قاط زدن دنيا!

من فعلا بزرگترين قاط دنيا رو زدم!
نگرانم!
نگران زندگي که يک عمر منتظرش بودم و هر لحظه ممکنه عين آب از لاي انگشتام در بره!

نگرانم!
نگران دل اون دختري هستم که دلشو به من داده و هنوز نميدونه چه کار خطرناکي کرده!

نگرانم!
نگران اون پسر بچه ايکه ميخواد منو بابا صدا کنه و باهام توپ بازي کنه!

نگرانم!
نگران اون دختر بچه ايکه ميخواد منو بابا صدا کنه و بپره بغل من و چقلي دنيا رو بهم بکنه!

نگرانم!
نگران اينکه نکنه همکارام صداي گوزيدن و بوي ريدن منو به زتدگي شنيده باشن!
هميني که هست؟

Sunday, January 05, 2003

حالا حکايت قندون و بزرگترين مسافرت وبلاگي و غير وبلاگي!

اولا که بگم رکورد شيکستيم!
من و کروکردِل عزيزم چنان رکوردي شکستين که حالا حالا ها بيا و ببين!
3000 مايل! شوخي نيست به جان خودم! 3000 مايل در عرض 5 روز!
از محله جرج بوش جون اينا تو واشينگتن دي سي گرفته تا ناف محله آل پاچينو اينا تو ميامي!
حال بياين و هي مسافرت وبلاگي بزارين که معروف شِن!
ميگين نه؟براتوم عکس رو ميکنم!
خلاصه همين روزا بازم چک کنين...

فعلا هم اينو داشته باشين که ببينين چه جوري به قلب خبر گزاري CNN رخنه کردم و حال بنگاههاي خبرپراکني نامرد، متمرد پرور، مستکبر پرست، کپيتالِِسم رو تو آتلانتا ،قلب ايالت جرجيا گرفتم!


Monday, December 23, 2002

حالا حکايت قندون و اجازه با اندکي تخليص و اگزجرشين!

-سلام ...
-به به سلام عزيزم!
-يه چيزي رو ميتونم ازت بخوام؟
-آره حتما!
-ميشه بهم اجازه بدي سيگار بکشم؟
-نع!
-خفه شو کثافت عوضي! منو بگو ميام از تو چوسونه اجازه ميگيرم! داخل آدم! خيلي بي شعوري که نميذاري بکشم! حمال!


حالا حکايت قندون و لينک دادن-لينک گرفتن و لينک کردن!

کروکديل عزيزم ميگه:

فكرشو بكن ! همه بچه ها دور هم! اگه بشه هم سلولي ها رو انتخاب كرد من پايه ام...بعد هم نقشه فرار!
يكيشون قندون ..لازمه تو سلول همچين آدمي باشه....كه هرچي جفنگ بگي اونم باهات بياد..


ماشالا بچه ها همه اهل سخن!
حالا حکايت قندون و جزاير سه گانه!

چند وقت پيش خوندم که انگليس ميخواد چند تا از اسناد مربوط به جزاير سه گانه رو منتشر کنه!
خيلي باحال ميشه که براي خفه کردن عربها بخاطر اعتراضهاشون به حمله آمريکا و انگليس به عراق بگن که اين جزيره ها مال عربهاست!
اون وقت ميخوام ببينم کسي تو دستگاه ديپلماسي عقب مونده و احمق ايران خايه داره چيزي بگه يا نه!
کسي هست که به ملت بگه گه خوردم يا نه...بازم ميخوان بگن امام زمون مياد همه رو پس ميگيره!
چه حالي ميده امام زمان هم که اومد برگرده بهمون بگه گه خوردين ملت برتر عرب رو اذيت ميکنين و برگرده به چاک دهن باز مون بتوپه که :
يالا!يالا ...هري!پاشين گمشين برين بيرون که همين زميني هم که روشين رو ۱۴۰۰ سال پيش ازتون گرفتيم! زر زر اضافه هم بکنين ميرم به آمريکا و انگليس ميگم بيان حالتونو بگيرن!
بعدش هم که ميبينه داريم دم از جامعه ارزش مدارمون ميزنيم بهمون با خنده بگه
هميني که هست

Thursday, December 19, 2002

حالا حکايت قندون و شعر!

ش! بچه گوش بده ببين چي ميخوام بهت بگم!

از محب....
ش! بچه گوش بده چيز ياد بگيري!

از محبت ...
ش! اه! گوش بده ديگه! دارم براي تو مي خونم !!!

از محبت خار...
حوشششششش گوش بده ابله!

از محبت خار...خار...خار...خارتو گائيدم بچه!
مادر قحبه! گوش بده! اينا رو من همشو بلدم!
دارم براي تو ميگم که چيز ياد بگيري بلکه آدم شي!

از محبت خارها گل ميشود!!!!!!
در ضمن تو امتحان هم سوال ميدم ازين شعر!
گوساله!مرده شور!متمرد!

Wednesday, December 18, 2002

حالا حکايت قندون و محبت!


محبت و علاقه شکل ها و فرمهاي گوناگوني داره!
مثلا در مواقع دلتنگي براي کسي که آدم دوسش داره، يکي غصه ميخوره، يکي گريه ميکنه، يکي ساکت ميشه، يکي هي حرف ميزنه، يکي ميچپه تو خونه، يکي ميره گردش، يکي علاقه مندتر ميشه ولي اوني که نصيب من ميشه ازم متنفر ميشه!
و وقتي هم که دوري به سر ميرسه همه شروع ميکنن به هم حرفاي خوب زدن ولي اوني که نصيب من ميشه همچين که چشمشون بهم ميوفته شروع ميکنه به فحش دادن! تازه اون هم به شرطيه که حاظر بشن باهام حرف بزنن!


آريزونا،
امروز

Monday, December 16, 2002

حالا حکايت قندون و مارکوپولو!

خوب بابا!چه خبرتونه!
خير سرم فارق التحصيل شدم و وقت اضافه پيدا کردم صاحابمون هم تا فهميد گفت قربون دستت حالا که وقت داري برو بالا سر پروژه وايسا!
ميگم کدوم پروژه؟ ميگه پروژه آريزونا!
ميگم یا امام زمان آريرونا کدومه جون مادرت من يکي رو بيخيال شو!
ميگه چرا! ميري خوش ميگذره!
ميگم آخه نوکرتم آريزونا مار داره اونم نه هر ماری..فقط قاچ دهنشون اندازه لمبر کون بوفالوي آمريکائيه!
ميگه برو برات تجربه ميشه!
ميگم بابا تو آريزونا آزمايش هسته اي ميکنن، جون تو من پوستم به راديو اکتيو حساسه!
ميگه برو در عوض پوستت کلفت مشه!
ميگم بابا من برم اونجا ذلم براي ننه بابام تنگ ميشه!
ميگه برو حرف نباشه!هميني که هست!
ميگم بابا شصتم شيکسته برم اونجا دردم مياد!
ميگه برو اونجا درعوض دختراش خوشگلن!
ميگم باشه!

شهر فونيکس مرکز ايالت که هواش عينهو تهران خودمون کثافته.

-سلام!
-سلام، چطوري؟
-خوب، تو چطوري؟
-عالی، اهل کجائي؟
-هان؟ام! ايران!
-جدي ميگي؟ چه خوب! من سوسيس هاشو خيلي دوست دارم! حتما ميخوام يه روز برم اروپا رو بگردم!
-!#$%#$^@$^ ؟!؟!؟؟!؟!
-شماها نزذيک آلمان هستين ديگه مگه نه؟
-!#$%#!!!!.... هان آره ديگه! البته خوب شايد...آره بابا آره! سوسيس هامون خيلي باحالن! چيزه ! ام... مياي با هم برقصيم؟
- آره ولي صبر من من با دوست دخترم هستم! ممکنه ناراحت شه من با تو برقصم!
-!#$%!!!! اي بابا چرا؟
-آخه ما لزبين هستيم!
-%$#@%$#@؟؟؟!!!
-#@*&%$#@!

فکر کنم منظورش بود هميني که هست!

يه ظرب المثل قديمی ميگه:
مقدار رکب در دنیا برای بعضیها ثابته ولی از شکلی به شکل دیگر تا دلتون بخواد در میاد!
یه چیزی تو این مایه ها!

Monday, December 02, 2002

حالا حکايت قندون و اصول دين و تبليغ دين و پيامبر دين!

نيگا کن تورو جون مادرت!
يارو نفر اول سنگين وزن وبلاگ نويسي کل جهان شده، بعد به ما لينک داده و کلي از ما تعريف کرده، بعد بيست و اندي نفر براش نظر خيرات کردن ما هم تعجب کرديم که چطوره که وقتي ما يه چيزي ميگيم هيچکي نظر نميده ولي وقتي بقيه همونو ميگن اين همه نظر دار ميشن.. مولاي متقيان رو ياد کردمو بند کفشمو سفت کردمو کليک زدم رو نظراتش...
آقا چشمم سياهي رفت!
همه از خيار چمبر گناباد گرفته تا گوساله ماساچوستي تعريف و تمجيد و تبليغ کردن جز از نوشته ايشون و خاطره سوزناک ما و اصول دين مون!
بيچاره اين همه زحمت ميکشه و ترشحات مغزش رو ميريزه تو وبلاگش بعد ملت ميان از اون به عنوان بيلبورد تبليغاتيشون استفاده ميکنن!

جون مادرتون دور من يکي رو خيط بکشين ...
اگر ميخواين نظر بزارين يه چيزي بزارين که مادر بچه هامون هم خوشش بياد...
هميني که هست!

Friday, November 29, 2002

حالا حکايت قندون و تيريپ غيرت

سيد احمد علم الهدي معاون آموزشي دانشگاه امام صادق:
"امروز بحث دين خدا و ناموس و عصمت کبري، امام زمان (عج) و هستي پيامبر اکرم(ص) مطرح است"

-آقا ببخشيد يه قالب پنير داري که کار ترک باشه؟! بي زحمت ميخواستم مارک زير خشتکشو قبل از خريد ببينم که حتما اوريجينال باشه!
-ببخشيد کسي بي عصمت شده؟ جان من؟ يعني تجاوز کردن؟ به زور؟ بعد موقع تجاوز کامل لخت بودن!؟
-يادمه معلم علوم کلاس آمادگيم بهمون گفت دايناسور ها قبل از اينکه ما به دنيا بيايم بودن! آقاي دکتر شما از ما بزرگتري...دايناسورهارو يادت مياد؟

راستش بعد از خوندن اين جمله شما ديگه روم نميشه مسئلمو بگم...
آقاي دکتر کارد رو بر دار بريم قيصر بازي...
زود باش غذا يخ کرد از دهن افتاد!

راستي آقاي دکتر من وقتي ادرار ميکنم بصل النخاعم سوت بلبلي ميکشه...سيگار داري؟
واقعا هميني که هست؟؟؟؟

Tuesday, November 26, 2002

حالا حکايت قندون و گوز ملق

چيه ؟چمه؟چه مرگمه؟
اومدم غلط نکرده بکنم و هوس roller blading تو ساحل Santa Monica به کلم زد!
بعد از طي مراحل کرايه بازي و شروع به کار، در حال تلو تلو بودم و داشت کم کم لم ماجرا ميومد دستم و ميخواستم شروع کنم به انجام کارهاي آکروباتيک مثل 180 زدنو بالانس زدن و آفتاب-مهتاب چرخوندن که ديدم يه هولو با بيکيني از بغلم سبقت گرفت ...دختره کون برهنه وزنش نصف من هم نبود نه تنها از من با اين همه کبکبه و دبدبه سبقت گرفت بلکه همچين يه نيگاه با لبخند بهم کرد بهم تو اين مايه ها که:"درسته که خيلي خوش تيپي ولي هنوز کار داري!"
آي به به غيرت ايرونيم بر خورد که نگو!! به خودم گفتم بايد حال اينو بگيرم و پيه ايروني رو به تنش بمالم... بعد هم خوب طرف تقريبا لخت بود اين بود که ديدم حيفه اگر پيه ايرونيمو به همه جاش نمالم! آخه لامصب همه چيش دم دست بود!
خواستم پا به پاش سرعت بگيرم که يهو ديدم يه پام داره جلوجلو ميره يه پام تير کرده براي شرق،اين يکي پام گوله کرده به سمت جنوب و اونيکي پام هم هوس کربو بلا زده زير دلش و از غفلت من سو استفاده کردن و در يک آن ديدم که جفت پاهام روي هوا هستن . بنده در حال سقوط!
آقا مارو ميگي؟ مولاي متقيان رو ياد کردم و چشمامو بستم و شهادتين رو بر زبان جاري کردم و منتظر شدم که با مخ بخورم زمين چشمامو باز کردم ديدم يه بلوک سيماني داره با سرعت هرچه تمام تر به سمت ملاجم مياد... جا خالي دادم...سرمو گردوندم ديدم يک ميله فلزي داره يه راست ميره تو شيکمم! ميله رو سريع کج کردم و راه خودم رو به سمت زمين ادامه دادم!
انگشت شستمو جلو آوردم و قرچ!
آقا ناخونم کنده شد...پوستم سولاخ سولاخ شد و خون فواره زد بيرون!بعد از اينکه بهوش اومدم ديدم يه پسر سياه پوست با دوست دختر هولوي سفيد پوستش وايسادن بالا سر من و در حالي که چشماشون شده بود اندازه در قابلمه پلو نذري ازم پرسيدن:"?َAre you OK"
من هم گفتم:"!Yes I have never been better"
بعد اومدم پاشم ديدم لنبر کونم عينهو پاک کني که رو کاغذ ميکشن فيتيله شده!
خلاصه درد سرتون ندم...
بعدش هم بيهوشي کامل و اتاق عمل و اين حرفا الان در خدمت شما هستم با يک انگشت شست که عين بادمجون سياه شده!

Thursday, November 21, 2002

حالا حکايت قندون و يک مکالمه نيمه خصوصي!

زمان: ساعت 2:00 بعد از ظهر!
مکان: ميدون توپخونه، تهران!

-به به سامليک!
-ا ساملکم...چطوري؟
-من خوبم...خوب خوبم...ديگه برام نريز... برو براي خودت... سلامتي!
-!

Tuesday, November 19, 2002

حالا حکايت قندون و سوغاتي سفر به شهر سياتل براي بعضيها که بهم گفته بودن سوغاتي يادم نره!

آخر هفته گذشته به دعوت يک دوست جالب رفته بودم سياتل مرکز ايالت واشنگتن در گوشه شمال غربي ايالات متحده.
از تو همون آسمون که داشت هوا پيمام زمين مينشست همتاي آمريکائي برج ميلاد خودمونو ديدمو خدا رو شکر که دوستم يه دوربين ديجيتال داشت و تونستم اين عکسارو براتون به عنوان سوغاتي بگيرم:

خيلي جالبه نه؟

آدم احساس قدرت ميکنه مگه نه؟

آدم دلش ميخواد از اون بالا بپره پائين...
يه جائي هم بود به اسم Music Project Museum، اولش راستش زياد نميخواستم برم وفقط بخاطر اصرار دوستم رفتم ولي موقع اومدن بيرون...
بازم با اصرار اون اومدم بيرون...لابد ميگين چرا؟ آخه داشتم زير اين آبشار دوش ميگرفتم....
آبشار گيتار!

بيخودي ايراد نگيرين که چرا عکس ها تار هستن...
خيلي هم باحال و هنري و مدرن و پشمالو و سکسي و جذاب هستن...
اه!هي ميخوام هيچي نگم نميشه...
هميني که هست!
حالا حکايت قندون و قصه يک تنفر جگر خراش!

ميدونم که يه روزي منو ميبيني و بدون اينکه بفهمم از پهلوم رد ميشي
ميدونم که خيلي فکرهاي بي ربطي ميکني که هيجکدومشون هيچ اهميتي برام ندارن ولي ميخوام بدوني که

از لباسهائي که تو برام خريدي گريه ام ميگيره...
ازحرفهائي که به تو ميزدم و تو دلت غش ميرفت خندم ميگيره...
از بوي نفسهائي که با هم قسمت کرديم حالم به هم ميخوره...
از خنده هاي که با فکر تو رو صورتم ميومد چندشم ميشه...
از غذا هائي که با هم خورديم عوقم ميگيره...
از فکر لحظه هائي که تو آغوش من آروم ميگرفتي ترسم ميگيره...

به خاطر همين از عمرم به خاطر لحظاتي که با تو سپري کردم شرمندم...

و همه اينها نه به خاطر اينه که بهم دروغ گفتي چون از اول هم باورت نداشتم...
نه به خاطر اينه که منو اذيت کردي چون من هم خيلي هارو اذيت کردم...
نه به خاطر اينه که منو دوست نداشتي چون من هم خيلي ها رو دوست نداشتم...
نه به خاطر اينه که براي صحبت کردن باهات منتظر ميموندم چون انتظارش لذت بخش بود...
نه به خاطر اينه که خوشتيپ يا خوش هيکل بودي چون بهتر از تو برام ميمردن...
نه به خاطر اينه که چهار کلاس سواد داشتي چون ميدونستم حرف تازه اي برام نداري...
نه به خاطر اينه که به حرف هاي دورو بريهات راجع بهم گوش ميکردي چون ميدونستم نميتوني بفهي که همشون به خاطر اينکه با مني به تو حسوديشون ميشد...


بلکه به خاطر اينه که باعث شدي گريه کسي رو ببينم که از دنيا برام بيشتر ارزش داره...
و بهم ثابت کردي که لياقتشو نداري که حتي براي يه بار ديگه صدامو بشنوي...

اميدوارم تو زندگيت هميشه موفق باشي ولي حيف که ميدونم داغي که براي هميشه از نبودن با من رو دلت ميمونه همه چيو کوفتت ميکنه!